دلتنگی....
گاه دلتنگ می شوم
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم
و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را...
و صدای شکستنها را...
و وجدانم را محاکمه می کنم
من کدامین قلب را شکستم
و كدامین امید را نا امید کردم
و کدامین احساس را له کردم
و کدامین خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که این چنین دلتنگم...
دلتنگی ام
به قلم توصیف نمی شود
با اشک پایان نمی گیرد
و به دل آرام نمی گیرد
عجیب است
چه احساس غریبانه ایست
دلتنگی...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:47 توسط نیوشا
|
شناسنامه زندگی